آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

شیرین تر از قبل شدی مامانی...........

      وای که چقدر تو شیرین شدی مامانی.............قربونت برم عسلمممممممم شنبه من خیلی حالم بد بود و دل درد شدید داشت م شمارو گذاشتم روی بالش و رفتم تا آشپزخونه برگشتم دیدم بله وروجک کارای چهار ماهگی رو زودتر شروع کرده برگشتی روی شکم اول هول کردم سریع برداشتمت ولی بعد کلی ماچ آبدار و کلی افسوس که ان لحظه رو چرا ازدست دادم و نبودم ببینم الانم روی بالش که میذارمت مورب سعی میکنی برگردی خنده هات خیلی بیشتر شده و هرموقع کارای جدیدی من و بابایی بکنیم شما برامون غش میکنی و با صدا میخندی شدیدا هم به حمام روزانه عادت کردی و من هرروز ساعت 14 یا 15 شما رو حمام میکنم  شبا هم که هنوز اذیت داری و غر میزنی  دیگه ...
1 مهر 1390

اين روزا چه زود ميگذره...............

انگار اين روزا عقربه ساعت تندتر ميچرخه يا من که مهر ميخوام برم سرکار و از تو دور شم حساس شدمممممم نميدونم....... چقدر احياي امسال حالم بهتر بود يه حس عجيبي داشتم انگار که فکر ميکردم سال بعد نيستم و احيا رو نميبينم که اينطوري از به لحظاتش عشق ورزيدم تو که خونه مامان بابايي بودي و اونا هم حسابي با تو بازي کردن مرسي مامان جوني شب بيست و يکم هم اونجا مونديم و شماهم که جات تغيير کرده بود حسابي منو اذيت کردي ديگه تو حموم هم که ميريم شيطنت داري پاتو ميرسوني به ته وان و خودتو هل ميدي عقب خنده هات داره بيشتر ميشه و حسابي با بابايي دوست شدي به بابايي زنگ زدم و گذاشتم کنار گوشت ...
1 شهريور 1390

عمو مرتضي آنيتا خيلي دوستت دارهاااااااااا

آنيتا خانم قندي 1 عمه جون داره که يه پسمل تو راهي داره و ماه ديگه انشالله مياد به جمعمون 2 تا عمو داره و يه زن عمو 2 تا خاله داره اما دايي نداره...........................گرچه مامانی هیچ وقت دوست نداشته داداش داشته باشه اما شاید تو دوست داشته باشی دايي داشته باشي ....................اخی دختر قشنگممممم اینم عکست با عمو مرتضی هرموقع ميريم خونه عزيز جونش(مامان بابايي)عزيز جون با مهربوني بغلش ميکنه و  نازش ميکنه و هي قربون صدقه اش ميره و باهاش بازي ميکنه ..........عمه جونشم خيلي مهربونه و مراقب شوشوشه که لپ آنيتا رو نکشه عمو شهروزم و زن عمومم خيلي مهربون و دوست داشتني اند و باهام بازي ميکنن يه روز که اونجا بوديم آنيتا...
1 شهريور 1390

اتاق آنيتا خانم

از اسفند تقريبا شروع به خريدن وسايل تو دخملم کردم ماماني روزاي آخر سال خيلي تو اداره سرش شلوغ بود  وساعت 10 الي 11 شب خونه ميومد خاله سحر تو اداره خيلي به ماماني مي رسيد و هر موقع هم زود از اداره ميمومدم خونه ميرفتم وسايل تو خوشگلم رو ميخريدم.تا بالاخره تو ارديبهشت ماه تکميل شد و 9 ارديبهشت جشن گرفتيم ........ جند تا عکس کلي از اتاقت ميذارم تا بعدا که حسابي خوشگلش کنم از کوشولوهاشم بگيرم. يادش بخير براي فرشت تمام مولوي رو زير پا گذاشتم تا اينو گرفتم ...
26 مرداد 1390

آنيتا شيطون شدي ماماني.........

روز به روز که ميگذره احساس ميکنم به تو هديه الهي بيشتر وابسته ميشم و بيشتر از روز قبل عاشقت ميشم قبلا که ميديدم کسي ميگفت ما بچه دار نميشيم با خودم ميگفتم خوب نشن!چيزي نيست که..... اما الان با خودم فکر ميکنم لذت به اين عظيمي واقعا حيفه کسي ازش نچشه قبلا که ميگفتن تا مادر نشي نميفهي الان ميفهمم قبلا که ميگفتن دوست داري تمام درداي بچت جمع بشه تو دل خودت و اون ذره اي درد نکشه اره گلم الان ميفهم اومدن آنيتا تو زندگي ما بزرگترين لطف خداوند الان ميفهمم امروز وقتي به اين 80 روز گذشته فکر ميکنم ميبينم چقدر سختي ها زود ميگذره و تموم ميشه ميرس روزي که تو بزرگ شدي و من ميگم يادش بخير............. تو اين روزا روي پات براي چندثانيه واي...
26 مرداد 1390

مانانی و داری اذیت میکنیاا

آنیتای کوشولوی مامانی تو چرا میخوابی اینقدر با خودت کلنجار میری اخه؟ من هر موقع تورو بخوام بخوابونم یه یک ساعتی زمان میبره مامانی خیلی اذیت میشه قبلا روی بالش دمر میذاشتمت راحت میخوابی جدیدا اینقدر صورتتو به بالش میکشی که مجبور میشم برت میدارم یه صدای کوچیک هم که میاد یا میترسی یا بیدار میشی همش ناله میکنی و دستت تا آرنج تو دهنته ملچ ملوچ میکنی و هی دستت تو صورتته مامانی مونده چیکار کنه؟ اينجا بردمت حموم  و در حال چرت بعدازظهرتي ...
25 مرداد 1390

16 مرداد و کارهای دخملی

گل من آنیتا: امروز تو خیلی بانمک شدی عزیزم دیشب ساعت 2 باکلی کلنجار با خودت به خواب رفتی مامانی هم هی نگران تو این کلنجار رفتنت که مرتب دستت روی صورتت و در حال بازی کردنی صبح هم ساعت 7 بیدار شدی و منم که حسابی خوابم میومد چون برای سحری بابایی بیدار شده بودمو تو رو هم شیر داده بودم..............دخترم عین مامانش سحر خیزه و باباشو بدرقه میکنه بابایی صبح که داشت میرفت یه بوسه روی لپه خوشگلتو کرد و ازت خداحافظی کرد...........اگه بزرگتر بشی حتما گریه میکنی و دوست نداری بابا بره  یه 2 ساعتی لالا کردی اما بازم کم بود.............مامانی هم میخواد تو رو ببر حموم آب بازی تو عاشق آب بازی هستی و اگه آب ت...
25 مرداد 1390